تـو چـه مـیفـهـمـی ...

تـو چـه مـیفـهـمـی از روزگـارم ....







از دلـتـنـگـی ام ...








گـاهـی بـه خـدا الـتـمـاس مـیـکـنـم ...








خـوابـت را بـبـیـنـم ...








مـیـفـهـمـی ؟!!








فـــــقــــــط خـــوابــــــت را !!!

کاش!!!!!!!!

کاش اون لحظه ای که

یکی ازم میپرسه حالت چه طوره ؟

وجواب میدم خوبم.....

کسی باشه که محکم بغلم کنه

و آروم تو گوشم بگه:

"میدونم که خوب نیستی.......

شستم ولی......

سهراب گفتی:چشمها را باید شست... شستم ولی...؟

گفتی:جور دیگر باید دید ... دیدم ولی...؟

گفتی:زیر باران باید رفت... رفتم ولی...؟

او نه چشم های خیس و شسته ام را دید

نه نگاه دیگرم را

او هیچکدام را ندید!!!

فقط در زیر باران به طعنه ای خندید و گفت: دیوانه ی باران ندیده...

میگویند..

میگویند..
خدا همه جاهست ...
اما نمیدانم چه حکمتی ست که هربـــــــــار میخواهم صدایش بزنم..
نگاهم به آن بالاها گره میخورد ...
آنقدر بالا ....
که اشکهایم از مرز صورت وگردن ، سُـر میخورند پایین و
توی یقه لباس گم میشوند .......

خدایا ..
کاش یکبار روبرویم مینشستی ...
 
....................................
 
می گویند : آخر خنده گریه است . . . بهانه ای جور کن بخنــدم ! بغض بدی در گلو دارم . . .
 
 
..................................
 
مـی گـویـنـد بـاران کـه بـبـارد

بـوی ِ خـاک بـلـنـد مـی شـود . .

پـس چـرا ایـنـجـا

بـاران کـه مـی بـارد

عـطـر خـاطـ ـره هـا مـی پـیـچـد ؟ . . .