منو تنهايي
حزن چهره ام را تاب نیاورد
شکست
ومن ماندم و
هزارتکه تنهایی...
تنهایی … دیوار … قهوه های سر رفته از حوصله ام
اتاقی که چهار تاق باز ، روی من خوابیده
چشم هایی که از ساعت ، کار افتاده ترند
و شانه های تو ، که زیر بار ِ باران نمی روند
باید گریه ام را روی بی کسی هایم تنظیم کنم
و این یعنی تنهایی
یکی بود که اونم رفت . . .
کاش از اول غیر از خدا هیچکس نبود !
دلم میگیرد...
دلم که می گیرد ٬ آرام خودم را در آغوش می گیرم ...
خـــودم به تنهـــایی ٬
دست نوازشی بر ســــرم می کشم ... لبخند می زنم و آهستـــه می گویم :
" گریه نکن عــــزیـــزم ... من هسـتم ...
خودم به تنهــایی ، هـــوای نداشته ات را دارم
یه روزایـــی
یه شــــبایـی
به یه ادمای خاصــــــــی خیلی احتیاج داری
گوشیتو بر میداری شمارشو بگیری
اما میدونی بی فایدس
اینقدر دِلـــــگـــــــیر و دلتنگی که یهو بخودت میای
میبینی خیره شدی به یه صفحه ی خالی بیجواب
اشکات سرازیر شدن
بعد با خودت فقط یه جمله میگی
اون همه دوست داشتن
اخرش چرا اینطوری شد ؟. . .
سرخوشانـــــه می خندم ٬
شوخـــی می کنم
و تو نمیــــدانی ....
...
چقدر سخت اســــت
احساس خفگی کردن ٬ پشـــت این نقـــــــابِ لعنتــی
تنهايى راه رفتن سخت نيست
ولى وقتى ما اين همه راهو با هم رفتيم
تنهايى برگشتن خيلى سخته !!!
تنهامرگ..
من را به تو می رسانداگر با گذشت زمان..
خداهم مثل آدم ها حسود نشده باشد..